اندک متنی برای شناسایی انارکـ:)ــ


به نام او...

در ساعت چهار بعد از ظهر روز یکشنبه سیزدهم مهر سال هزار و سیصدو هشتاد و دو دخترکی در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود.

وی خیلی زود به راه افتاد و خیلی زودتر توانایی گفت و گو پیدا کرد.

او دخترکی بسی پرحرف شیرین زبان و چاپلوس بود به گونه ای که چشم هر بیننده ای را به خود جذب میکرد وسریع تر از نور به دل همه مینشست.

طی جنجالاتی خانوادگی پدرو مادر باذوق  نام وی را ملیکا نهادند.

وی خیلی زود فهمید که این والدین، والدین درست و حسابی برای او نمیشوند زیرا هردو شاغل بودند.

پس او هر چه زودتر جای خود را میان دوستان و اقوامان خویش پیدا کرد به گونه ای که او را از پدرو مادرش بیشتر می دیدند و او همه جا ولو بود.

دخترک که از هوش بالایی برخوردار بود از سه سالگی به مهد و پیش دبستانی رفت و در اولین روز از کلاس اول وی توانست آخر کتاب فارسی خود را بخواند.

او در مقاطع تحصیلی خویش دختری بسی شیطان و درسخوان و محبوب معلمان خود بوده است.او در این سالها توانست تقدیرنامه ها و امتیاز ها و تشویق های فراوانی را در زمینه تحصیل دریافت کند.

او فقط در محدوده ی درس خوب بوده است و هیچ استعداد دیگری نداردالبته خوب میخورد و خوب میخوابد .او هنوز استعداد خوش سرو زبانی خویش را حفظ نموده است ولی دیگر اعصاب و حوصله ی آن وقت هارا ندارد .او در حال حاضر مقام معظم تنبلی را کسب نموده است.او نیز همانند هم سالانش بسی آرزو در سر دارد ولی پشتکار نه.

پس در درگاه الهی برای این دخترک بی نوا دعا نموده و آرزوی صبر برای خانواده اش کنیم.

باشد که رستگار شویم.

و من الله توفیق.



انارکـــ:)ــــ
mahtab naseri
۰۴ آبان ۱۴:۲۴
وای سیستر کی بودی تو😘😘😉😉
دلم برات تنگولیده بود مای سیستر😂😉

کامنت های انارکــ:)ــ :

توتو😛😜😍💗
منم خیلی زیاد:)
mahtab naseri
۰۶ شهریور ۲۳:۴۶
وای چقد شبیه منی تو
نکنه منوتوخواهریم اما خبرنداریم؟؟!!!
O_O

کامنت های انارکــ:)ــ :

سیسترمی پس😂😂
این همه مدت کجا بودی تو؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یادداشت های انارکــــــــــ:)ـــ

من به غمگین ترین حالت ممکن شادم:)

عقلِ کسی به منطقِ ما قد نمی دهد باشد، قبول! کلّ جهان خوب! ما بدیم...


:|

من؛
چونان انــــاری خشک شده؛ بر درخت!
بهار؛ شکوفه کردم،
پاییز؛ به بار نشستم،
زمستان رسید؛ و همچنان بر سر شاخه...
نه از پس رسیدنم، افتادم..
نه دستی به چیندم تا این بالا رسید..
و نه حتی گنجشککی به این میانه راه یافت..
میدانم؛
زمستان هم میگذرد و می پوسم؛
به همین سادگی...



:)

Designed By Erfan Powered by Bayan